قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
734
درة التاج ( فارسى )
و آنج دلالت ( مى ) كند بر آنك دخول نبىّ در وجود واجب است آن است : كى انسان معيشت او خوب نباشد اگر منفرد باشد « 1 » ، بل كى مفتقر مىشود به ديگرى از نوع او - كى اين « 2 » مكفى باشد به آن و آن ديگر مكفى باشد بأين - يا به غير اين « 3 » ، - تا جون مجتمع شوند امر ايشان متنظم باشد . پس اين مثلا « 4 » نقل كند به آن ، - و آن خبز كند از بهر اين ، - و اين خياطت كند از بهر ديگرى ، و آن ديگر ابره سازد از بهر اين . و ازين است كى محتاج شدند باجتماعات ، و عقد مدن . - پس لابدّ باشد از مشاركتى كى تمام نشود الّا بمعاملتى كى - لابدّ باشد آن را از سنّتى ، و عدلى - كى ايجاب ايشان كرده باشد سانّى ، و عادلى ، - جه اگر ايشان را بگذارند و آراء « 5 » ايشان مختلف شدندى نزد آنك هر يكى آن خواستى كى محتاج بوذى به آن ، و خشم گرفتى بر آن كس كى مزاحمت او كردى در آن ، و منتظم نشدى تعاون ميان ايشان . و لابدّ باشد سنّت را از ضوابط و قوانينى - كلّىّ - كى مندرج شوند جزئيّات ايشان در تحت ايشان ، و جميع به آن منتفع شوند . و لابدّ باشد كى اين سانّ كى مقنّن اين قوانين است ، انسانى باشد تا خطاب كند با مردم ، و الزام سنّت كند ايشان را . و لابدّ باشد كى متميّز باشد بخصوصيّتى كى ساير ناس را نباشد - تا استشعار « 6 » كنند درو امرى كى نيابند ايشان را تا در وضع سنّت تنازعى واقع نشوذ ، و الّا محذور مذكور واقع شود . و اين به آن باشد كى [ او ] مختصّ [ باشد ] بآياتى كى دلالت ( مى ) كند « 7 » بر آنك سنّت از نزد ربّ اوست . و آن آيات معجزات او باشد ، و از آن [ بعضى ] قولى باشد - و خواصّ آن را اطوع باشند ، و بعضى فعلى - و عوام آن را اطوع باشند . - و فعلى بىقولى تمام نشوذ ، به جهت ضرورت دعوت بخير « 8 » حينئذ .
--> ( 1 ) - شوذ - اصل . ( 2 ) - و اين - ط . ( 3 ) - اينكه - ط . ( 4 ) - مثل - اصل . ( 5 ) - و ازاء - م . ( 6 ) - باستشعار - ط . ( 7 ) - دلالت كنند - ط . ( 8 ) - تخيّر ط .